تبلیغات
Dokhtare BaroOni
Dokhtare BaroOni

برایم قصه نگو..

آخر همه ی قصه ها..

تو شهرزادی و من..

کلاغی که..

به خانه نمیرسد..


نوشته شده در جمعه 7 تیر 1392 ساعت 05:09 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

وقتی آغوش نمیخواهی..

بازند دست ها...

 وقتی عشق نمیخواهی..

مجنونند همه..

وقتی نگاه نمیخواهی..

چشم ها سوی توست..

وقتی صدا نمیخواهی..

امان از فریاد ها..


وای از آن روزی که محتاجی..

وای از آن روزی که محتاجی..


وای...


نوشته شده در شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 09:25 ب.ظ توسط sogand shafei نظرات |

من زنم ...
 
با دست هایی که دیگر دل خوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد.
 
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو
 
میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی .
 
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند .
 
دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم .
 
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است .
 
به خواهر و مادرت که می رسی قیصر می شوی .
 
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی .
 
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا می شوی .
 
تمام حرف هایت عوض می شود .
 
دردم می آید نمی فهمی .
 
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است .
 
حیف که ناموس برای تو نه تفکر
 
حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است .
 
من محتاج درک شدن نیستم .

دردم می آید خر فرض شوم.
 
دردم می آید آن قدر خوب سر وجدانت کلاه می گذاری
 
و هر بار که آزادیم را محدود می کنی.
 
می گویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است.
 
نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود .
 
میدانی ؟
 
دلم از مادر هایمان می گیرد .
 
بدبخت هایی بودند که حتی می ترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
 
خیانت نمی کردند نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
 
نه خیانت هم شهامت می خواست . نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد . 

مادرم از خدا می ترسد .

از لقمه ی حرام می ترسد . ازهمه چیز می ترسد
 
تو هم که خوب می دانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است .
 
دردم می آید این را هم بخوانی می گویی اغراق است .
 
ببینم فردا که دختر مردم در بیرون به جرم موی بازش کتک می خورد . باز هم همین را می گویی .
 
ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟
 
دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند . 

و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند . 

دردم می آید از این همه بی کسی دردم می آید .

سیمین دانشور

 


نوشته شده در شنبه 4 شهریور 1391 ساعت 02:23 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

خیلی سخته یه عمر توی نقشی فرو بری که از بازی کردنش متنفری..  ماها عمر محدودمونو صرف کارایی میکنیم که نه سودی به حال خودمون داره نه دیگران... تا یه سنی به همه خوش بینی.. بزرگترین خطاهای آدما رو میبخشی.. نمیبینی.. شایدم این قدر دلت پاکه که نمیفهمی.. ولی وقتی یه بار.. فقط یه بار.. به خاطر اطمینان بی جات خورد شدی.. میفهمی دنیا اون قدرام که فکر میکردی با معرفت نیست!! اون وقته که نمیبخشی... اما میبینی.. میفهمی... خیلی بیشتر از اون چیزی که باید ببینی.. و خیلی بیشتر از اون چیزی که باید بفهمی..   حالا به همه بدبین شدی... همه واست گرگن تو لباس میش.. انگار همه کمر بستن به نابودیه تو...  اعتماد از صفحه ی زندگیت محو شده... و شاید درستش هم همینه...

مامان باباها... از اون جایی که به قول خودشون بچه هاشونو خیلی دوست دارن.. چند مورد نصیحت زیبا همیشه ورد زبونشونه...

 به هیچکس اعتماد نکن! حتی نزدیک ترین دوستت... ! هیچکس تو این دنیا واسه تو کاری نمیکنه! همه به فکره خودشونن! به ظاهر دیگران نگاه نکن.. نمیدونی چه باطن پلیدی دارن!

حالا با این نصایح دلسوزانه و زیبا اگه این وسط یکی پیدا بشه که ارزش اطمینان کردن داشته باشه..تو دیگه باورت نمیشه... این خانوادست که افکار منو میسازه و افکار ترو... من به جایی رسیدم که به تمام دنیا شک کردم هیچ... حتی احساس میکنم خود خانوادم میخوان بر علیه من طوطئه کنن... و این دسته گل زیباییه که خودشون به آب دادن... این که هیچکسو قبول ندارم یه طرف به خودشونم دیگه اعتماد ندارم...

این فاجعست.. ولی اتفاق افتاده.. ذهن منه... که شکل گرفته... دوستای گلم... اعتماد از نظر من اولین قدم برای زندگیه اجتماعیه... و وقتی نباشه... دیگه هیچی نیست.. هیچی... قابل اعتماد شید تا بهتون اعتماد کنن...!! دوستون دارم...


نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد 1391 ساعت 04:23 ب.ظ توسط sogand shafei نظرات |

سلام به دوستای گلمممممم

میخوام هر کسی نظر شخصی خودش رو راجع به این دو کلمه که در

کنار هم پر از حرف ناگفتنیه بگه..

 دلم میخواد ناگفتنی ها رو بگید... از ته دلتون.. جمله ی طنز نمیخوام...

مرسی
....



نسل من


منتظر شنیدن نظر های زیباتون هستم..

نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1391 ساعت 05:31 ب.ظ توسط sogand shafei نظرات |

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب.

نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند!

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی

….نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!!

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!!

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،…….خیلی ساده

 


نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 11:56 ب.ظ توسط sogand shafei نظرات |

ای مست شبرو کیستی؟ آیا مه من نیستی؟ 
                           
                                     گر نیستی پس چیستی؟ ای همدم تنهای دل؟




جزءدل که گیرد جای من, جزء من که گیردجای دل

                                   گر دل بمیرد وای من, گر من بمیرم وای دل



شب می خرامد بی طرب, دل می تپد با تاب و تب

                                  اینک صدای پای شب, آنک صدای پای دل




جوشد بیاد لعل وی, ناله ز هر بندم چو نی  

                                شب می تراود همچو می, از چشم می پالای دل




آید ازاین پرده برون, باآه واشکی لاله گون

                            اشکی نه آهی نه که خون, می جوشدازمینای دل



شعر از: مهرداد اوستا

 


نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر 1391 ساعت 03:10 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

به نگاهت نرسیدم

کوچه های باران خورده تمام شد

دوران چکمه و شالگردن سر رسید..

دلم تنگ زمستان است..

آسمان جولانگاه خورشید است

شب جشن ستاره ها

صدای خنده ی ماه

دلم تنگ زمستان است

دلم به همدردی ابر خوش بود

به شب که زود می امد

به خیال تو و خواب های بارانی

دلم تنگ زمستان است

خورشید را پس بزن

آسمان سیاه میخواهم

صدای گریه ی ماه میخواهم

دلم تنگ زمستان است..


نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391 ساعت 01:05 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

خیال...واقعا که چه دنیای عجیبی داره این خیال..

از بیرون صدای ترقه میاد.. چه خبره! همه میگن و میخندن و خیابون رو گذاشتن رو

سرشون... منم نشستم تو اتاقم و به این فکر میکنم که چرا؟    واقعا چرا وقتی فکر میکنم

همه چیز سر جاشه اتفاقایی می افته که دنیا هوار میشه رو سرم..؟

یه دو سالی میشه از ته دل نخندیدم.. یعنی دقیقا از همون روزی که...

این دو سال آخر مثل برق و باد گذشته برام.. این قدر ذهنم درگیر بوده که نرسیدم به هیچ

چیزی فکر کنم.. به خودم.. به زندگیم..

چه خبره بیرون! صدای موزیک و ترقه با هم قاطی شده . قبلنا شادی دیگران روم اثر

میزاشت پس چرا حالا این جوری شدم؟

نمیتونم زاویه دیدمو نسبت به زندگی عوض کنم..

هر کاری کردم که بیخیالش شم.. واسه 24 ساعت فقط خودم باشم و غیر خودم به چیزی

فکر نکنم نشد.. وقتی نیست انگار یه چیزی کمه.. واقعا کمه..

یه قسمتی از وجودم و گم میکنم و هر چی دنبالش میگردم نیست..

شاید اگه گوشیشو جواب میداد یه خورده حالم بهتر میشد..

من عین یه عروسک خیمه شب بازی آلت دستشم.. یه عروسک که فقط وقتی بیکاره باهام

بازی میکنه..


روزو شب با خودم کلنجار میرم.. به خودم میگم آخه لامصب بکن این ریشه رو خودتو

خلاص کن.. زندگی کن.. بخند.. چرا؟ مگه چقدر زنده ای؟ اوج شرو شور نوجوونیتو

داری حروم میکنی.. این لحظه هایی که با گریه میگذرونی دیگه برنمیگرده.. به اسم پاک

خودش قسم که دیگه برنمیگرده..

آخ که چقدر این ریشه محکم شده.. از یه گل سرخ همچین ریشه ای بعیده..!

خدایا... خودت داری میبینی پاش واستادم..  با این که کارایی باهام میکنه که حقم نیست..

لعنت...  لعنت به این احساس.. لعنت...

یه جایی خوندم .. صبرت که تموم شد نرو... معرفت تازه از همون لحظه شروع میشه..

من که جا نمیزنم.. من که به این راحتی بیخیال نمیشم..  بیخیال همه ی خنده ها..

همه اشکامو میدم تا فقط یه بار از ته دلش بهم بگه دوستت دارم..

کاش میفهمید... هر چه را که اهلی کند.. همیشه مسوول آن خواهد بود..









نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1390 ساعت 10:33 ب.ظ توسط sogand shafei نظرات |

 

با سلام خدمت همه ی دوستای عزیزم..

قبل از هر چیزی میخواستم از تک تکتون تشکر کنم که تا به امروز با حضور گرم و پر مهرتون کلبه ی محقرمو نورانی کردید..و با نظرای زیباتون دلگرمی بودید واسه یه قلب خسته.. که جز این صفحه ی سیاه راهی برای دردو دل کردن با کسی نداره..

و بعد از اون مطلب بسیار بسیار مهمی که اصلا موضوع این پست هستش...

جا داره همین جا موفقیت آقای اصغر فرهادی کارگردان بزرگ کشورمون رو اول به خودشون و بعد به تمام هم وطنای عزیزم تبریک بگم.. و همین جا آرزو میکنم که ایران عزیزم همیشه سرفرازو سربلند باشه.. و از نقاب سیاه دورنگی و دروغ به دور باشه..

اصغر فرهادی با وجود تمام محرومیت ها و محدودیت ها  به هدفش رسید و نام ایران و ایرانی رو یک بار دیگه در تمام دنیا مطرح کرد..

جدایی نادر از سیمین همون جداییه که بین قلب های ما افتاده.. فقط کافیه یه نگاهی به خودمون بکنیم..

جدایی نادر از سیمین به تمام دنیا فهموند  که ایران و ایرانی از لغتی به نام دروغ بیزاره..

ملتی که سال ها با دروغ غریبه بود...... ولی امروز...

به امید روزی که بتونیم فاصله ی بین قلب ها رو کم کنیم.. باور کنید سخت نیست... ایرانی... کارای سخت تر از اینم انجام داده!!!

به امید روزی که ریشه ی دروغ رو از خاک پاک کشورمون بکنیم.. و قلب های آینه ایمون رو با هم یکی کنیم..

به امید روزی که بتونیم به تمام دنیا بفهمونیم که نژاد آریایی یعنی چی....

برای تک تکتون آرزوی موفقیت میکنم..






نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390 ساعت 04:28 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

فرهنگ واژه های پارسی




آن چه فرهنگ ما را زنده نگه داشته زبان مادریمان است.. پس تلاش

کنیم زبان مادریمان را زنده نگه داریم.. وتا میتوانیم از واژه های زبان

خودمان بهره ببریم و با آن ها گفتگو کنیم و بنویسیم..

چرا از به کار بردن واژه های زبان خود سربلند نباشیم؟؟؟

زبانی که سراینده های بزرگی مانند فردوسی حافظ و سعدی را در دنیا

زبانزد کرده آیا مایه ی شرمساری است یا سربلندی؟؟
          
               ای ایرانی.. پارسی بگو و پارسی را پاس بدار
 
زبان مادری همچون گنجینه ای از هزاران سال پیش با گذر از جگ ها و  

کشتار ها و درازی سده ها به دست منو شما رسیده است..

                              
                             پارسی را پاس بدار...




به جای اول بگو نخست                     به جای عمیق بگو گود

به
جای
شروع بگو آغاز                      به جای مجروح بگو زخمی

به جای
لباس بگو پوشاک.. جامه        به جای صدمه بگو آسیب

به جای
فتح بگو پیروزی                     به جای عدل بگو داد

                    به جای
مراجعت بگو بازگشت

به جای
طعم بگو مزه                        به جای ظلم بگو ستم.. بیداد

به جای
صلح بگو آشتی                     به جای تحرک بگو جنبش

به جای
انهدام بگو نابودی                 به جای خلاص بگو رها

به جای
حاضر بگو آماده                    به جای قرار داد بگو پیمان نامه

به جای
غریب بگو نا آشنا                  به جای قدرت بگو نیرو

به جای
ساحل بگو کناره                    به جای ارسال کردن بگو فرستادن

به جای
طول بگو درازا                      به جای فرار بگو گریز

به جای
مریض بگو بیمار                   به جای طهران بنویس تهران

به جای
اطاق بنویس اتاق                   به جای سعی بگو کوشش

به جای
اسم بگو نام                          به جای
قبرستان بگو گورستان

به جای مقبره بگو آرامگاه                  به جای مرحوم بگو شادروان

به جای قدیمی بگو کهنه                    به جای مهاجرت بگو کوچ               

به جای درس بگو آموزه                    به جای طبیعت انسان بگو سرشت انسان

به جای محله بگو برزن                      به جای دعا بگو نیایش

به جای لهجه بگو گویش                    به جای بی اصل بگو
بی ریشه
 

هر کسی تمایل به دریافت نسخه ی  کامل این دفتر چه یعنی فرهنگ واژه های پارسی داره

فقط کافیه ایمیلش رو برای من بزاره تا براش بفرستم..





نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390 ساعت 04:17 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

ظلمت




چه گریزیت ز من ؟

چه شتابیت به راه ؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریك پناه ؟

مرمرین پله آن غرفه عاج

ای دریغا كه زما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا كور است

نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابانست

می فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا كی ؟

او در اینجاست نهان

می درخشد در می

گر بهم آویزیم

ما دو سرگشته تنها چون موج

به پناهی كه تو می جویی خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادویی اوج
!
نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن 1390 ساعت 04:17 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

بنام خداوند جان و خرد          کزین برتر اندیشه بر نگذرد


این بیت واسه همتون اشناست.. نه؟   اره درست متوجه شدین این بیت مال حماسه سرای بزرگمون فردوسیه..

راستش بعضی وقتا فکر میکنم با خودم میگم چقدر تاریخ و فرهنگ واسه ما ادما بی ارزش شده.. راستش این قدر درگیره روزمرگی ها هستیم که وقت نمیکنیم یه کتاب تاریخی دستمون بگیریم

همینه که دارن تمام تاریخ و فرهنگمون رو میبرن زیر سوال.. به نظر شما این طور نیست؟

همه ی دنیا میدونن ایران چه تاریخ پر عظمتی داشته.. هنوزم وقتی به خرابه های تخت جمشید نگاه میکنی  میتونی عظمت رو درک کنی.. شکوه رو درک کنی...

نمیدونم چطور بعضیا به خودشون اجازه میدن  این قدر راحت فرهنگ ایرانی رو زیر پا بزارن.. و تاریخ ایران رو بی ارزش نشون بدن.. و بگن ما ایرانیا هر چی داریم از اعرابه...

دوستان من اصلا نمیخوام نظر بدم.. میخوام قضاوت رو بزارم به عهده ی شما به نظر شما این طوریه؟

یعنی کل تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران هیچی.. و ما هر چی داریم از صدقه سریه اعرابه..؟؟

همون عربایی که دختراشون رو زنده به گور میکردن؟ موقعی که دختر داشتن برای اونا ننگ بود زنا پا به پای مردا تو ایران کار میکردن.. امکانات و آموزش های هنری و مهارت های حرفه ای برای زن و مرد یکسان و حقوقشون برابر بوده.. ما توی امپراطوری بزرگ عصر داریوش تساوی کامل حقوق زن و مرد رو داریم چیزی که تو اروپای قرن بیستم برای به دست اوردنش مبارزه میشد..

زنانی که کودکی به دنیا میاوردن برای مدتی از کار بیرون معاف بودن و حتی اون زمانی که در خانه بودن حقوق دریافت میکردن.. توی یکسری از لوح های گلی میبینیم که زن ها میتونستند به پست های بالا تری هم برسن.. مثلا توی کار های شاهی سرپرستی و مدیریت با زن ها بوده و حقوق زنان سرپرست بیشتر از مردان بوده!

خب اینا چیزیه که تو مخیله ی عربا نمیگنجید.. اصلا اونا میفهمیدن ارزش زن یعنی چی؟؟

قبول دارم که بعد از اومدن اسلام خیلی چیزا تو سرزمینشون تغییر کرد ولی اخه ببین اینا چه موجوداتی بودن که خدا صاف رفت جریان اسلام رو وسط اونا پیاده کرد..! یعنی کلا از هفت دولت ازاد بودن.. در حالی که ما تو ایران فرهنگ و تمدنی داشتیم که هنوز هم زبانزد تمام دنیاست..

جالب اینه که با این که خیلی از ادمای خود فروخته که مثلا کلی حالیشونه و چپ میرن و راست میرن از عربا دفاع میکنن بازم تهش عربا ایرانیا رو قبول ندارن.

اخه اونا یک هزارم فرهنگ ما رو نداشتن..  اون موقعی که ما تو ایران تساوی حقوق زن و مرد داشتیم اونا داشتن مارمولک میخوردن!

حالا این درسته که ما تمام چیزایی که از خودمون داشتیم رو نابود کنیم؟

یا این قدر نسبت بهشون بی توجه باشیم تا دیگران این اجازرو به خودشون بدن که تاریخ ما رو زیر سوال ببرین؟

من برای پیامبر خدا و فرزندانشون ارزش خاصی قائلم.. ولی  هرگز به کسی اجازه نمیدم که به تاریخ پر آوازمون توهین کنه.. دین یه بحث جداست و تاریخ و فرهنگ هر ملت یه بحث جداست..

همون عربایی که تو همون دوره پیامبر خدا رو دیده بودن.. حضرت علی رو دیده بودن.. کسایی که از یارای قسم خورده ی پیامبر بودن تمام نوه هاش رو قتل عام کردن..

غیر از اینه؟    این که ما محمد رو قبول داریم... علی رو قبول داریم .. میدونیم چطور انسان هایی بودن و چیکار کردن دلیل میشه که تاریخ خودمون برامون بی ارزش شه؟

تو ارامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد این عبارت نوشته شده

ای انسان.. هر که باشی.. و از هر کجا بیایی.. زیرا که میدانم خواهی آمد.. من کوروش هستم.. که برای پارسیان این دولت عظیم را بنا کردم.. پس بدین مشتی خاک که تن مرا میپوشاند رشک مبر..

اسکندر بعد از حمله به ایران وقتی وارد آرامگاه کوروش شد و این عبارت رو دید بسیار متاثر شد و وقتی دید که درب آرامگاه کوروش رو باز کردن و تمام اشیای گران قیمتی که باهاش دفن شده بود رو برداشتن دستور داد اون شخصی که این کار رو انجام داده بکشن..

حالا اون اسکندر مقدونی بود.. فکر کنین ما خودمون داریم تیشه به ریشه ی خودمون میزنیم... خودمون داریم تاریخ رو نابود میکنیم... کسی رو که تمام دنیا میشناسنش رو زیر سوال میبریم..

تو یه کتیبه از آشور نصی پال پادشاه آشور نوشته شده:

به گینابو حمله بردم.. و آنرا تصرف کردم.. ششصد نفر از جنگاوران دشمن را بی درنگ سر بریدم.. سیصد نفر را زنده زنده طعمه ی آتش کردم اسیران دیگر را پوست کندم و از دروازه ی اصلی شهر آویزان کردم..

کتیبه ای از بخت النصر:

به فرمان من صد هزار چشم دراورده شد و صد هزار قلم پار را شکستند.. من با دست خودم چشم فرمانده ی دشمن را دراوردم.. و هزار پسر و دختر را در آتش سوزاندم.. خانه ها را چنان ویران کردم که دیگر هیچ بانگ زندگی از آن برنخواست..

می بینین؟ جالب اینه که خیلی هم با افتخار اینارو مینوشتن.. و از کارایی که کرده بودن کلی حال میکردن و خوشحال بودن..

کوروش وقتی به بابل لشکر کشی کرد به خدای اون شهر تعظیم کرد.. هیچ کشتاری توی اون شهر رخ نداد.. و حتی یک نفر رو از خود همون بابل گذاشت تا به اون شهر حکومت کنه..

کوروش بزرگ:

هنگامی که من با صلح به بابل درامدم.. تخت پادشاهی را در جشن و شادمانی مردم آنجا پایه گذاشتم.. سربازان من با صلح و دوستی در شهر بابل به گردش درامدند.. من برای صلح کوشیدم.. من بیگاری و بردگی را برانداختم.. خانه ها و معابد ویران انان را آباد ساختم..

ملک و شعرای بهار شعر بسیار زیبایی در وصف کوروش سروده که امیدوارم خوشتون بیاد

ما کودکان ایرانیم..

مادر خویش را نگهبانیم

همه از پشت کیقباد و جمیم...     همه از نثل پور دستانیم..

زاده ی کوروش و هخامنشیم...   پسر مهرداد و فرهادیم

          تیره ی اردشیرو ساسانیم..

ملک ایران یکی گلستان است..   ما گل سرخ این گلستانیم...

کجا رفت ان فره ایزدی... کجا رفت آن کوروش دادگر..

 

دوستان امیدوارم خستتون نکرده باشم.. امیدوارم مطالب براتون جالب بوده باشه .. هر چند شاید خیلی چیزا رو از قبل میدونستین.. چون غیر ممکنه یه ایرانی هیچ اطلاعاتی از تاریخ و تمدن خودش نداشته باشه..  امیدوارم یه خورده بیشتر برای فرهنگمون ارزش قائل شیم.. و اجازه ندیم هر کسی با میزان دانش و مطالعه ی اندکش.. گستاخانه تاریخمون رو زیر سوال ببره..

یه روز سر کلاس استاد ادبیاتم حرف جالبی زد گفت: نخوندن تاریخ با سوزوندنش هیچ فرقی نداره..

دیگه قضاوت با شماست.. دوست دارم به این ادرس برید و نظراتون رو اگه دوست داشتین براش بزارین... با مطالب مذهبیه ایشون هیچ کاری نداریم... فقط مطالب تاریخیشون مدنظره...

اگه دوست دارین نظراتتون رو براشون بزارین..  اما نظرتون رو بعد از مقایسه ی مطالب هر دو وبلاگ لطفا به من بگید..

ممنون که وقت گذاشتین..

http://www.nokar-ahlebeit.blogfa.com/

نهان گشت آیین فرزانگان          پراکنده شد نام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند    نهان راستی آشکارا گزند

به نظر شما اشاعه ی فرهنگ و زبان پارسی ضربه ای به دینمون اسلام میزنه؟؟؟

اصلا به هم مربوطه؟!




نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 06:31 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |




میخوام مثل همیشه ساده کنم..

میدونستین گاهی ساده کردن سخت ترین کار دنیاست؟؟؟

میگن من آدم حریصیم!! خب راست میگن..

من هیچوقت توی حال زندگی نمیکنم.. من همیشه توی اوهامم.. اوهام آینده..

من تو آینده زندگی میکنم.. واسه همین هیچوقت بهش نمیرسم.. روزا میگذرن.. اینده ها میان و میرن و من جا میمونم..

گاهی وقتا میترسم.. از این که آینده تموم شه و سهم منم مثل خیلی های دیگه یه مشت خاک شه.. و میشه!!

کدومتون تا حالا عمیق به مرگ فکر کردین؟؟ آره میدونم همه به مرگ فکر میکنن.. همه میدونن که یه روزی میمیرن.. اما باور کردنش وحشتناکه.. سعی میکنیم بهش فکر نکنیم.. فراموشش کنیم.. میدونیم این زندگی همیشگی نیست اما خودمونو وادار میکنیم که به مرگ فکر نکنیم..     البته حقم داریم.. آخه خیلی ترسناکه.. من یکی که بد جوری میترسم..

تا حالا شده با خودت بگی اصلا کل این زندگی یعنی چی؟؟؟ که چی؟؟؟

چرا من این قدر ذهنم درگیره...هیچکسو باور ندارم.. جون هر کی دوس دارین فکر نکنین منظورم  پسراس یا شکست عشقی و این جفنگیات.. من هیچ چیزو هیچ کسو باور ندارم.. آخر هر چیزی یه شکی ته دلم باقی میمونه که تمام محاسباتمو به هم میریزه

از شعر نوشتن و داستای عارفانه و عاشقانه نوشتن تو وبلاگم خسته شدم.. اصلا که چی؟؟؟

به نظرم همشون یه مشت جفنگن.. دیگه بهتره حرف بزنم...

روی تختت دراز میکشی... به بزرگترین آرزوهات فکر میکنی.. تو خیالت خودتو میبینی که به اون چیزی که میخواستی رسیدی.. نا خود آگاه لبخند میزنی!! تو ساعت ها تو خیالت با اون زندگی میکنی.. با آرزوت.. وقتی چشماتو باز میکنی همه چیز عین دود سیگار محو میشه.. و حالا این توئی که مثل خاکستر سیگار روی زمین پخش میشی.. با خودت میگی کاش واقعی بود.. دلت میخواد آرزوت به واقعیت تبدیل شه.. پس میری دنبالش..

سال ها تلاش میکنی تا بهش میرسی.. اما وقتی بهش میرسی میبینی اونم مثل تمام چیزای دیگه ی این دنیا پوچ بود.. در واقع اصلا چیزی نبود.. چه چیزی تو این دنیا واقعا ارزش داره؟؟؟  

میشه هر کی بزرگ ترین آرزوشو برای من بنویسه؟؟؟ اگه شخصیه که بنویسین شخصیه.. اگه نه که برام بنویسینش..

این روزا حالم بده.. اعتمادم به آدما زیر صفره.. خنده های زورکی.. گریه های الکی...  

فکر کنم اگه جلوی 100 نفر آدم واستی و این حرفا رو بزنی . آخرش ازشون بخوای که نگن.. سخت نگیر میگذره.. 80 نفرشون بترکن..

بین آسمون و زمین معلقم.. بدتر از همه که نمیدونم دلم چی میخواد.. اصلا چی دوس دارم؟؟ اصلا من چیزیم دوس دارم؟؟؟

و بدتر از اوناین که من اصلا نمیدونم هدفم از نوشتن این حرفا چیه؟؟ به چی میخوام برسم.. من نمیدونم.. فقط مینویسم..

واسه همینه که همه ی داستانام نیمه کاره میمونن.. یه موضوع جدید شروع میکنم.. شخصیتای جدید.. اما اونام برام تکراری میشن..

داستانای من هرگز تموم نمیشن.. هرگز...




 


نوشته شده در پنجشنبه 29 دی 1390 ساعت 04:11 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |


کسی صدای منو میشنوه؟؟؟؟



گاهی رفتار یک نفر.. فقط یک نفر..باعث میشه به همه دنیا بی اعتماد شی.. اونایی که با منن دستا بالا...

چیه؟ دستاتون گیره؟ چی کار دارین میکنین؟ با خودتون... با همدیگه!!

ماها با هم مثل گوشت قربونی رفتار میکنیم..

من نیومدم دنیا رو عوض کنم.. من اومدم نگاه کنم.. به اون سادگی که همه قبولش دارن.. پس چرا به هم که میرسین پیچیده میشین؟

ماها نمیدونیم باید از هم بترسیم یا به هم اعتماد کنیم..  ما هیچوقت نمیفهمیم کی راست میگه کی دروغ.. ماهابه هم نگاه میکنیم.. میدونیم که هممون ادمیم.. هممون دل داریم.. میتونیم یه رنگ باشیم.. ولی هزار رنگیم..

نمیدونم چرا این روزا اگه یه گوشه بشینی و بری تو فکر.. اگه صفحه اول کتابت شعر بنویسی.. اگه به یه نقطه نگاه کنی و حواست پرت شه..   همه میگن: شکست عشقی خوردی؟؟؟

واقعا شکست عشقی یعنی چی؟  یعنی مثلا با یکی دوست باشی و بعد بزاره بره؟؟  خب اسم اینو میشه گذاشت یه اتفاق.. یه بخشی از زندگی.. یه اتفاقی که باید می افتاد و حالا  افتاده.. نمیدونم.... هر چی..   به هر حال واسه منم پیش اومده.. ولی این کلمه ی شکست عشقی این روزا خیلی کلیشه ای شده.. این قدر که اصلا بی ارزشو عادی شده... بابا جون یکیو به بازی گرفتن.. گند زدن به احساسش... چرا ساده رد میشیم؟؟؟

تو این دنیا هر چیزی که زیاد تکرار شه.. حال ادمو به هم میزنه.. این طور نیست؟؟؟

بهتره یه اسم دیگه واسه این اتفاق!!! انتخاب کنم..

شکست واژه ی تلخیه.. شکست تو هر چیزی.. به نظر من شکست اون وقتیه که اعتمادت لگد مال شه.. از کسی بخوری که فکرشم نمیکردی..      امشب یکی بهم گفت به قیافت میخوره ساده باشی.. این جمله رو زیاد شنیدم.. نه درباره ی خودم.. ولی شنیدم.. ولی هیچوقت نفهمیدم منظور اون طرف که میگه ساده ای .. یعنی خوبی یا بدی؟؟؟   اصلا سادگی خوبه یا بده؟     من سادگی رو دوست دارم.. همیشه ساده عمل کردم.. ولی ساده نیستم.. شاید واسه اینه که نمیخوام باور کنم دورو برم چه خبره.. شاید اگه باور کنم دیگه نتونم زندگی کنم.. من عاشق یه رنگیم ولی باهام یه رنگ نبودن..  چون ساده عمل کردم همیشه ضربه خوردم و خواهم خورد..

من به ظاهر چیزیم نیست و نباید باشه.. چون کسی متوجه نیست.. من اگه تا صبحم بگم کسی متوجه نیست.. پس بهتره خوب باشم.. پس بهتره بخندم.. گریه هام مال خودم.. خنده هام مال دنیا..

این قدر که نگفتم حرفامو یادم رفته چجوری باید بگم.. وقتی حرفامو ساده میکنم میشه عین اتفاقای روزمره که واسه هر کسی می افته..  اخرشم همه میگن بیخیال بابا.. سخت نگیر.. میگذره.. این جملات واسه من مثل شکنجست.. خیلی احمقانست که ماها ساده رد میشیم.. ماها چرا این قدر که ساده رد میشیم ساده نیستیم؟؟؟

جالبه که تهش همه سادگی رو دوست دارن ولی پاش که می افته پیچیده میشن.. ماها ساده رد میشیم... از فکرامون.. از احساسمون.. از احساسمون به دیگران.. حتی از خیابون!!!!

من خیلی گشتم!! اخرش یکی رو پیدا کردم که بتونه درکم کنه.. اون میفهمید.. مثل من ساده رد نمیشد.. همه چیز زیره ذره بینش بود.. من اینو دوست داشتم.. این نگاه دقیق و دوست داشتم.. اما نوع رابطمون عوض شد.. حالا حتی حاضر نیست به حرفای من گوش بده.. نگاهاشو واسه خودش نگه میداره.. حرفاشو واسه خودش.. نمیخواد به من کمکی بکنه.. و من از تنهایی یه کوه پر از حرفم.. حرفایی که شاید به ظاهر حرف نیست.. اما این قدر قدرت داره که تا مرز جنون بکشوندت!

اون دقیقا همون چیزی شده که من هرگز نمیخواستم.. خیلی چیزا رو حتی تو من تغییر داده.. و من سطحی شدم.. و دارم خورد میشم..     من موندم! چون میدونم اون همونیه که روز اول بود.. فقط با من غریبه شده.. شایدم زیادی آشنا!!

خودش میفهمه چی میگم!!

تو این دنیا همیشه اونایی که ساده رد شدن شاد بودن.. ولی حتی اگه تو پاییز وقتی از پیاده رو رد میشی.. به زیر پاهات نگاه کنی این قدر ذهنت درگیره برگای نارنجی میشه که نمیفهمی چطور به مقصد میرسی...

گاهی رفتار یک نفر.. فقط یک نفر.. باعث میشه به همه دنیا بی اعتماد شی.. اونایی که با منن دستا بالا!!!!







نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1390 ساعت 03:37 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

این جریانی که میخوام براتون تعریف کنم مال 27 ابان ماهه..!

تقریبا میشه گفت یه فاجعست که امیدوارم هیچوقت واسه هیچکدومتون اتفاق نیفته

البته گرچه بعدش کلی میخندین ولی خب به ضایع شدنش نمی ارزه..

میخوام اینو یه حالت داستان وار بنویسم گرچه یه خورده طولانی میشه ولی خب خودم این طوری راحت ترم.. امیدوارم این قدر براتون جالب باشه که تا آخر بخونینش!!

صبح 5 شنبه بود ساعت 9 تا2 بعد از ظهر کلاس داشتم بر عکس همیشه با انرژی از خواب بیدار شدم و رفتم که حاضر شم.. با این که شب قبلش خیلی کم خوابیده بودم ولی چون میدونستم شب یه عروسیه توپ دعوتم کلی خوشحال بودم فقط نگران بودم که وقتی از کلاس برگشتم انرژیم تموم شه و نتونم اون 3-4 ساعتی رو که باید بشینم جلو آینه!!

عروسیه دختر همکار پدرم بود که من دختره رو از بچگی میشناختم یه چند باریم با هم همبازی شده بودیم یه 3 سالی از من بزرگ تر بود همش ..من از روز قبلش با یکی از دوستای صمیمیم هماهنگ کرده بودم که شب قبلش با ما باشه و قرار بود اون بعد از ظهر بیاد خونه ی ما و با هم حاضر شیم.. یه عموی کوچولوئم دارم که یه 10 سالی همش از من بزرگ تره که قرار بود اونم همراهمون بیاد.. کلا من هرجا دارم میرم عروسی یکی دوتا پایه رقص جور میکنم !!

از کلاس که برگشتم بابا تا چشمش افتاد به من گفت..

-          به به... زرنگ شدی.. فکر کردم شب عروسی دعوتیم امروز کلاس نمیری صبح پاشدم دیدم خبری ازت نیست.. بهت امیدوار شدم!!!           - عروسی که از کنکورم مهم تر نیست!!

-          آفرین آفرین.. بالاخره یه بخاری از تو زد بالا..

داشتم لباس عوض میکردم که بابا گفت

بهزاد زنگ زد گفت حالم خوب نیست نمیام امشب                               

با خونسردی از تو اتاق داد زدم

-          بهزاد غلط کرد( وای اگه خودش بیاد بخونه اینارو کشته منو)

لباسامو که عوض کردم رفتم زنگ زدم بهش

بهزاد- سلام              -علیک سلام .. شنیدم نمیخوای بیای       به خدا از دیشب کمرم گرفته نمیدونم چرا..

-          میخوای بیام ماساژت بدم..   - اخ گفتی هیچکسم نداریم بیاد ماساژمون بده

-          تقصیر خودته دیگه.. بعد 27 سال یه دختره خوشگل خوش هیکل ناز نتونستی پیدا کنی بری بگیریش..

-          پیدا کردم که..            - اها همونا که اندازه خرسن      - دختر باید تپل باشه دیگه

-          اخرشم یه زن چاق بد هیکل بی ریخت نصیب تو میشه.. حالا ببین کی گفتم

خندید..

-          به هر حال من نمیدونم امشب میای هر جور شده وگرنه ماهایا رو میندازم به جونت..

-          خب ماهایا که هست برو با همون برقص دیگه   - تو نباشی اون عمرا بیاد

-          باشه حالا یه کاریش میکنم   - یه کاریش میکنم نه.. میای حتما .. اون پیراهن مشکیتم میپوشی..

-          چشم      - تا شب..    - خدافظ

ساعت 5 بود که دوستم ماهایا از راه رسید..دیگه کش ندم این جاهاشو که خسته شین نشستم موهامو دونه دونه پلیسه کردم..

اخرش دیگه از کلم بخار بلند میشد وقتی تموم شد ساعت 7:30 بود.. تقریبا از ساعت 5 شروع کرده بودم!!

خلاصه لباس پوشیدمو رفتیم.. بعد 10 دقیقه رسیدیم دم در خونه بابا بزرگم بهزاد دم درحالا کل فامیل اون جا بودن!. خلاصه سلام علیک و اینا همه کلی تحویلمون گرفتن که مواظب خودتون باشین و بهتون خوش بگذره و اینا .. سوار شدیم و حرکت کردیم..

بر عکس همیشه ام که کلی جون میکندیم تا تالارو پیدا کنیم این دفعه تالارم راحت پیدا کردیم! دم در تالارم کارتمونو نشون دادیم و خیلی با احترام دعوتمون کردن داخل..

پارک کردیم و پیاده دشدیم.. صدای موزیک میومد.. ماهایا که از همون دم در داشت میرقصید!! رفتیم داخل بر عکس همه ی تالارا که بعد شام زن و مرد و قاطی میکیردن این از همون اول قاطی بود.. خلاصه حسابی داشتیم حال میکردیم

رفتیم داخل .. چقدرم شلوغ بود.. نشستیم.. عروس داشت رقص چاقو میکرد.. من که طراوت و یه 10 سالی میشد ندیده بودم به نظرم قیافش خیلی عوض شده بود.. یعنی تقریبا یه شکل دیگه بود اصلا..

همین جوری که نگاش میکردم با خودم گفتم.. اخی... طراوتم عروس شد

دومادم خیلی کم سن و سال و مامانی بود.. هم دانشگاهی بودن

ما اون چند دقیقه ای که اون جا نشستیم نه خبری از پدر مادر عروس شد و نه خبری از پدر مادر داماد..

من یکی که عین خیالم نبود.. یعنی حتی در ذهنم نمیگنجید که..

خلاصه بعد یه 20 دقیقه رقص چاقو تموم شد و از مهمونا دعوت شد برای رقص..

از اون جایی که ماهایا خانوم عمرا بتونه خودشو نگه داره یه 6-7 دقیقه ای که موزیک زد گفت پاشو بریم برقصیم.. من بدبختم از همه جا بی خبر پاشدم..

خلاصه رفتیم وسط و جاتون خالی شروع کردیم قر دادن.. موزیکشم دو زار..

به درد نمیخورد اصلا..

خلاصه یه ده دقیقه ای رقصیدیم و تازه گرم شده بودیم و اهنگام هی داشت باحال تر و باحال تر میشد که یهو چشمم افتاد به بهزاد که ته سالن ایستاده بود.. یه اشاره زد به من که بیاین کارتون دارم.. منو ماهایا رفتیم سمتش به میزمون که رسیدیم دیدم مامان بابام نیستن . به بهزاد نگاه کردم دیدم یه لبخند موزیانه گوشه لبشه..

گفتم چی شده.. آروم صورتشو اورد جلومونو گفت: بچه ها اصلا صداشو در نیارین اروم لباس بپوشین بریم پایین.. عروسی رو اشتباه اومدیم..

من هنگ گردم!مثل خل و چلا فقط زل زده بودم بهش..دهنم وا نمیشد که چیزی بگم اصلا..!از یه طرف دلم میخواست بزنم زیر خندهاز یه طرف دهنم قفل شده بود..

تازه یه خورده امیدوار بودم تالارو اشتباه اومدیمو اون زحمتی که واسه حاضر شدن کشیدم به هدر نمیره که بهزاد دوباره گفت: عروسی هفته دیگست.. تاریخو نگاه نکرده بودین؟!

فقط پالتومو ورداشتم و مثل جن زده ها از سالن اومدم بیرون.. اون چند ثانیه ای رو که از پله ها میومدم پایین فقط به اون 3 ساعتی فکر میکردم که موهامو دونه دونه پلیسه کرده بودم.. هم عصبانی بودم هم از خنده داشتم منفجر میشدم.. چشمم که به مامانم افتاد دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم ولی این قدر کپ کرده بودم که دهنم وا نمیشد بخندم.. تا برسیم به ماشین فقط پشت سر هم مثل دیوونه ها میگفتم..

-          چطور ممکنه؟؟ ماهایا تو باورت میشه؟؟؟

ماهایا که با دوس پسرش قرارگذاشته بود بعد عروسی بیاد دنبالش و یه خورده زود تر بیاد تا با هم باشیم گفت: ول کن این حرفارو.. ماهان میگه من پول ارایشگاهمو از حلقومه شما دو تا میکشم بیرون!!!

در ماشینو که وا کردیم دیدم بابامم دارم هر هر میخنده و میگه.. بیاین سوار شین تا ضایع نشده..

یعنی تا خونه دیگه مرده بودیم از خنده... من یکی که واقعا دل درد گرفته بودم..

بهزاد- به این یارو خدمه ی تالار گفتم میشه پدر عروسو واسه ما پیدا کنی..؟ گفت چشم یه دو دقیقه واستا الان پیداش میکنم برات..

بابا- حالا اینو بگو که من داشتم زنگ میزدم بهش..

بهزاد- اره راست میگه بابات داشت زنگ میزد به همکارش یه بوق که خورد من یه نگاه به کارت انداختم دیدم نوشته3/9... گفتم اقا قطع کن عروسی  هفته دیگست.. 

 بابا- تا ورداشت من قطع کردم.. از خونشون صدای کاسه بشقاب میومد فکر کنم داشتن شام میخوردن..

بهزاد- میخواستی بگی اقا ما عروسی دخترت هستیم تو کجایی؟؟؟

مامان- وای خدا رحم کرد زود دیدیم کارتو..

من- به نظرت زود دیدم الان؟؟؟؟؟؟؟؟

بهزاد- حالا اون یارو خدمه تالار بعد 5 دقیقه اومده میگه پدر عروسو پیدا نکردم واستا الان میارمش برات گفتم نه زحمت نکش.. خودم پیداش کردم!!!

بابا- حالا خوب شد فهمیدیم سریع.. اخه این دوتام اول بسم الله پاشدن رفتن وسط.. وایسین ما یه اشنا پیدا کنیم بعد برین برقصین..

من- بابا من فکرشم نمیکردم اخه.. همین الانشم باورم نشده هنوز..

بهزاد- اشتباه کردیم ولی .. باید شامم میخوردیم بعد میومدیم کی به کی بود؟

من- حالا جالب اینه فیلم برداره هم هی سمت ما بود!!

بهزاد- حالا فیلمشونو میبینن داماده به عروسه میگه فامیلای توان عروسه میگه نه فامیلای توان..

دل و رودم تو دهنم بود از بس خندیده بودم

بهزاد- من که عمرا تا 12 خونه نمیرم.. میام خونه شما.. ضایست الان برم خونه.. همه اون جان الان..

خلاصه رفتیم از بیرون غذا گرفتیم و شام رفتیم خونه ی ما..

حالا تا رسیدیم بهزاد ماهواررو روشن کرده صداشو بلند کرده میگه..

-          همهونای عزیز اونایی که میخوان هنر نمایی کنن بیان وسط

من- داغ دل منو تازه نکن.. تازه داشتیم حال میکردیم صدامون کردی

-          پ ن پ میخواستی بزارم یه لزگیم بری بعد صدات کنم..؟؟ حالا رفته واسه من اون وسط هی قر قر.. انگار عروسی عموشه!!!

-          برو بابا.. تو یکی که چشم مار و سفید کردی .. با اون دوس دخترای چاقالوت..

-          دختر باید تپل باشه دیگه..

-          زهر مار

ماهایا- موزیکش خوب نبود اصلا

بهزاد- اره بابا.. هر کی واسه خودش میرفت..

مامان- سن عروس دومادشم قشنگ نبود..

من- اره ساده بود..

مامان- لباس عروسشم ساده بود..

بهزاد- حالا شامشون چی بود.. میموندیم  خوب بودا..

من- کارد بخوره به اون شکمت..

بهزاد- بابا عروسی طرف رفتین .. میوه شیرینیم خوردین.. قرتونم دادین حالا از تالار و لباس عروسو کوفتو زهره مارش انتقادم میکنین؟؟

یکی از دوستاش اس ام اس داد بهش که امشب قرار بود برین عروسی یا فردا شب..

جواب داده ما الان عروسی هستیم جاتون خالی!!

خلاصه شام خوردیم و باز اومده صدای موزیک و بلند کرده میگه مهمونای عزیز پارت اخره هر کی میخواد هنر نمایی کنه بیاد وسط..!

من- حالا فکر کن یارو پدر عروسو میاورد!! چی میشد..

بهزاد- هیچی.. میگرفتیم طرفو ماچ .. ماچ!! آقا منو یادت نمیاد .. دوران خدمت.. پادگان فلان..

-          بمیری با این چرت و پرتات!!!

خلاصه ساعت نزدیک 1 بود که دوس پسر ماهایا اومد دنبالش و رفتن.. بهزاد یه ربع بعدش پاشد و گفت: خب دیگه منم برم.. دستتون درد نکنه.. عروسیه خوبی بود.. فقط حیف که یه نوع غذا داشت همش..

-          بله.. هفته ی بعد 5 شنبه میبینمیت..

بهزاد- حتما حتما..

مامان- عیب نداره در عوض هفته دیگه تالارو راحت پیدا میکنیم.. زود ترم میریم جلو میشینیم جامون بد بود امشب من هیچی نمیدیدم..

باز زدیم زیر خنده..

 

وای .. خسته شدم.. دستم درد گرفت.. دم اون کسی که تا اخرش خوند گرمممممممممم... ببخشید خستتون کردم امیدوارم یه خورده خندیده باشین حداقل..

 


نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 03:20 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

هر چی تو دلته آخر این جمله بنویس:

 

 

زندگی زیبا تر بود اگر.....

 

 


نوشته شده در سه شنبه 17 آبان 1390 ساعت 10:10 ب.ظ توسط sogand shafei نظرات |

 

 

 

وقتی كه میدانی دروغ میگوید،

وقتی كه میدانی دروغ میگوید تا تو را هم داشته باشد،،،!

وقتی كه میدانی چشمان لرزانش از راست گویی نیست،،،!

وقتی كه میدانی اگر حقیقت را بگوید دیگر حتی نمیتوانی نگاهش كنی،،،

باز چرا میپرسی: راست گفتی؟

خوب از دروغ هایی كه میشنوی لذت ببر!!!

 

 

 


طبال! بزن، بزن که نابود شدم

بر ” تار ” غروب زندگی، ” پود ” شدم

عمرم همه رفت، خفته در کوره ی مرگ

آتش زده ، استخوان بی دود شدم . . .

 

 


 

رفت...آمد

رفت....آمد 

اینقدر رفت و آمد

که از یاد برد ، چیزی به نام ماندن هم وجود دارد

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 05:55 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

 

 

باز باران!
باز باران، بی طراوت
کو ترانه؟!
سوگواری ست ،رنگ غصه
خیسی غم
می خورد بر بام خانه
طعم ماتم
یاد می آرم که غصه
بوسه می زد بر دو چشمم

می دویدم، می دویدم
توی جنگل های پوچی
زیر باران مدیحه
رو به خورشید ترانه
رو به سوی شادکامی،
می دویدم ، می دویدم
هر چه دیدم غم فزا بود
غصه ها و گریه ها بود
بانگ شادی پس کجا بود؟

این که می بارد به دنیا
نیست باران
نیست باران
گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می دویدم مثل مجنون
با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.

باز باران، بی کبوتر
بوف شومی، سایه گستر
باز جادو، باز وحشت
بی ترانه، بی حقیقت
کو ترانه؟!
کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران
از عبث پر بود و از غم
از نگاه سرد ماتم

من هنوزم در شگفتم
در سوالم،
که چرا می گویند:
زیر باران باید رفت…

 


 

ما از یکدیگر پر شده ایم

خاموشی مان نه از تهی شدن

از آکندگی ست

ما به یکدیگر گره خورده ایم

جدایی مان نه از گسسته بودن

از پیوستگی ست...

 

 

 

 


 

چرا نروم؟؟؟

 

آرزوی دور

امید آینده

نقطه ی روشن

سایه خیال

 

                           دلتنگی

                             ترس

                           حسرت

                           تنهایی

                            تهدید

                            مرگ

بروم؟!!!

 

 

 

 


نوشته شده در جمعه 29 مهر 1390 ساعت 05:10 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |

دیدار تلخ

 

 

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه ی امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

 

 

دیدمت،وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سرو کاری بود

 

 

دیدمت،وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پرنوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

 

 

این چه عشقی ست که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

میگریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

 

 

باز لب های عطش کرده ی من

عشق سوزان تو را میجوید

میتپد قلبم و با هر تپشی

قصه ی عشق تو را میگوید

 

 

بخت اگر از تو جدایم کرده

میگشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سرا پرده ی خاک

 

خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی ای مرد

شعر من شعله ی احساس من است

تو مرا شاعره کردی ای مرد

 

 

آتش عشق به چشمت یک دم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله و بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

 

 

سینه ای تا که بر آن سر بنهم

دامنی ،تا که بر آن ریزم اشک

آه،ای آن که غم عشقت نیست

میبرم بر تو و بر قلبت رشک

 

 

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه ی امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را..

 

 

چند شب پیش خواب میدیدم تو یک قدمی هم واستادیم

صدات کردم

برگشتی طرفم

اما هر چی سعی کردی نمیتونستی منو ببینی

من تو یک قدمیت واستاده بودم

چشمای تو سمت من بود

اما منو نمیدیدی..

خیلی سعی کردی..

ولی نتونستی..

میخواستی منو ببینی..

ولی نمیتونستی...

 

به نظر خودت این خواب واقعا معنی داره؟؟؟

یا از اون خوابای مزخرف که هر آدمی ممکنه ببنیه؟؟

تو که هیچوقت به خودت زحمت نمیدی یه سر به این کلبه ی حقیرانه  بزنی..

شاید اگه میومدی و میخوندی یه جوابی پیدا میکردی

اما نه.. تو که هیچوقت جواب نمیدی..

فقط میگی بی خیال..

باشه.. بی خیال..

 

 


نوشته شده در یکشنبه 10 مهر 1390 ساعت 10:12 ب.ظ توسط sogand shafei نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت