تبلیغات
Dokhtare BaroOni - باران
Dokhtare BaroOni

 

 

 

 

 

باران...

رازهای نگفته آسمان .....

احساسات پاك ربانی كه بی روا بر زمین ریخته میشود.....

انتظار...

نویسنده ای بی پروا به اسم زمان را در خود جای داده ...

مینویسد و میرود ...

گوش شنوا ندارد....

خواهش و التماس نمیفهمد .....

كوشیدن تا در اندر خم نوشته هایش به دام نگیرد كه خدا

میداند و بس ....

آسمان از غم میگوید ، از انسان میگوید ...

از اینكه تبعید شده تا ببیند ... زجر بكشد ... و بگوید تا زمان بنویسد....

سالهاست گوشهایم را با دستان نویسنده زمان پر كرده ام

 تا صدای پای راوی قصه ام را نشنوم .

میخواهم راوی قصه ام هرگز نیاید ،چون دستانم هنوز

 در زیر باران بر روی سیمهای ساز تنهایی ام میزند

 و آسمان با صدای چرخش روزگار رنگ عوض میكند .

 ابرها در جدال با باد می ستیزند و در این میان خورشید

 است كه همچنان می تابد .

 خورشید با اقتدار ایستاده ولی باران در حال افشای اسرار آسمان در زمین است و زمین بر حقانیت

انسان سر تسلیم فرود می آورد و به زمان اعلام میكند

بایست ...

 سكوتی چند ناچیز بر ثانیه های انتظار رخنه كرده

 و كوشیدن كه قفلی از پای تبعیدی وانهد ،

 كوششی بس غم آلود ... هیچ قفلی نیست

 وجود او بر كالبدش یكه شده و تنها یكیست كه مید اند

و میفهمد و آشكار میسازد .

 هیچ نمیگوید صدایش آشناست ،

 گوشهایم اندر خم افكار پیچ خورده ام مدفون است ،

پس هیچ نمیشنوم . صدا آسمان چشمانش است

 كه دیوار استوار دلم را لرزانده.

دست در دست خود دور میشوم ، نه از سرنوشت .

چون تقدیراینگونه است ..تقدیر ... تقدیر ... این بوده

كه تنها به اندازه فاصله بین دو چشمم بدانم و درك كنم....

گاه میگویم نگویم و نشنوم بهتر در این است اما نور

دانستن حریص به نگارشم میكند ............

 

انسان...

 

حریص....

 

نادان...

 

خدا حافظمان باشد كه دور نشویم كه دور زودتر از نزدیك میاید..........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ای دل ســــاده و زخــــم خـــــورده ی مــــن

 پــــــا بگـــــــذار روی بـــــوته ی عشقــــت دیگــــر غمــــــی نیـــــست

 چـــــرا کــــه پیش از تـــو...

 پـــــای روزگـــــار هـــــزار هـــــزار بـــــار از روی آن گـــــذشــــته است!

 و بــــوتــــه ی سبز عشــــق دیگــــــر....

 زرد و خشــــکیده شـــــده است...

 پـــــس تـــــو هــــــم پــــــا بگـــــذار روی آن تــــا باد ســــرد روزگــــار،

 خـــــاکستر آن را نیز با خود ببرد...

 

 

 

 

 

 

در چشمانم تنهایی ام را پنهان می کنم

در دلم دلتنگی ام را

در سکوتم، حرف های نگفته ام را

 در لبخندم غصه هایم را

دلِ من چه خردسال است

ساده می نگرد

ساده می خندد

 ساده می پوشد

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست

 ساده می افتد

 ساده مــــی شکند.....

 

 


 

 

 

 

 

 

سلام دوستای گلم... نظرتون راجع به این عکس چیه؟؟؟؟

 

 

 

 

 احتمالا بیشترتون این عکسو دیدین.. دوست داشتم بدونم نظرتون راجع بهش چیه؟؟؟؟؟؟

 


نوشته شده در جمعه 18 شهریور 1390 ساعت 02:59 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت