تبلیغات
Dokhtare BaroOni - هنوزم وقتی یادش می افتم کلی میخندم!!
Dokhtare BaroOni

این جریانی که میخوام براتون تعریف کنم مال 27 ابان ماهه..!

تقریبا میشه گفت یه فاجعست که امیدوارم هیچوقت واسه هیچکدومتون اتفاق نیفته

البته گرچه بعدش کلی میخندین ولی خب به ضایع شدنش نمی ارزه..

میخوام اینو یه حالت داستان وار بنویسم گرچه یه خورده طولانی میشه ولی خب خودم این طوری راحت ترم.. امیدوارم این قدر براتون جالب باشه که تا آخر بخونینش!!

صبح 5 شنبه بود ساعت 9 تا2 بعد از ظهر کلاس داشتم بر عکس همیشه با انرژی از خواب بیدار شدم و رفتم که حاضر شم.. با این که شب قبلش خیلی کم خوابیده بودم ولی چون میدونستم شب یه عروسیه توپ دعوتم کلی خوشحال بودم فقط نگران بودم که وقتی از کلاس برگشتم انرژیم تموم شه و نتونم اون 3-4 ساعتی رو که باید بشینم جلو آینه!!

عروسیه دختر همکار پدرم بود که من دختره رو از بچگی میشناختم یه چند باریم با هم همبازی شده بودیم یه 3 سالی از من بزرگ تر بود همش ..من از روز قبلش با یکی از دوستای صمیمیم هماهنگ کرده بودم که شب قبلش با ما باشه و قرار بود اون بعد از ظهر بیاد خونه ی ما و با هم حاضر شیم.. یه عموی کوچولوئم دارم که یه 10 سالی همش از من بزرگ تره که قرار بود اونم همراهمون بیاد.. کلا من هرجا دارم میرم عروسی یکی دوتا پایه رقص جور میکنم !!

از کلاس که برگشتم بابا تا چشمش افتاد به من گفت..

-          به به... زرنگ شدی.. فکر کردم شب عروسی دعوتیم امروز کلاس نمیری صبح پاشدم دیدم خبری ازت نیست.. بهت امیدوار شدم!!!           - عروسی که از کنکورم مهم تر نیست!!

-          آفرین آفرین.. بالاخره یه بخاری از تو زد بالا..

داشتم لباس عوض میکردم که بابا گفت

بهزاد زنگ زد گفت حالم خوب نیست نمیام امشب                               

با خونسردی از تو اتاق داد زدم

-          بهزاد غلط کرد( وای اگه خودش بیاد بخونه اینارو کشته منو)

لباسامو که عوض کردم رفتم زنگ زدم بهش

بهزاد- سلام              -علیک سلام .. شنیدم نمیخوای بیای       به خدا از دیشب کمرم گرفته نمیدونم چرا..

-          میخوای بیام ماساژت بدم..   - اخ گفتی هیچکسم نداریم بیاد ماساژمون بده

-          تقصیر خودته دیگه.. بعد 27 سال یه دختره خوشگل خوش هیکل ناز نتونستی پیدا کنی بری بگیریش..

-          پیدا کردم که..            - اها همونا که اندازه خرسن      - دختر باید تپل باشه دیگه

-          اخرشم یه زن چاق بد هیکل بی ریخت نصیب تو میشه.. حالا ببین کی گفتم

خندید..

-          به هر حال من نمیدونم امشب میای هر جور شده وگرنه ماهایا رو میندازم به جونت..

-          خب ماهایا که هست برو با همون برقص دیگه   - تو نباشی اون عمرا بیاد

-          باشه حالا یه کاریش میکنم   - یه کاریش میکنم نه.. میای حتما .. اون پیراهن مشکیتم میپوشی..

-          چشم      - تا شب..    - خدافظ

ساعت 5 بود که دوستم ماهایا از راه رسید..دیگه کش ندم این جاهاشو که خسته شین نشستم موهامو دونه دونه پلیسه کردم..

اخرش دیگه از کلم بخار بلند میشد وقتی تموم شد ساعت 7:30 بود.. تقریبا از ساعت 5 شروع کرده بودم!!

خلاصه لباس پوشیدمو رفتیم.. بعد 10 دقیقه رسیدیم دم در خونه بابا بزرگم بهزاد دم درحالا کل فامیل اون جا بودن!. خلاصه سلام علیک و اینا همه کلی تحویلمون گرفتن که مواظب خودتون باشین و بهتون خوش بگذره و اینا .. سوار شدیم و حرکت کردیم..

بر عکس همیشه ام که کلی جون میکندیم تا تالارو پیدا کنیم این دفعه تالارم راحت پیدا کردیم! دم در تالارم کارتمونو نشون دادیم و خیلی با احترام دعوتمون کردن داخل..

پارک کردیم و پیاده دشدیم.. صدای موزیک میومد.. ماهایا که از همون دم در داشت میرقصید!! رفتیم داخل بر عکس همه ی تالارا که بعد شام زن و مرد و قاطی میکیردن این از همون اول قاطی بود.. خلاصه حسابی داشتیم حال میکردیم

رفتیم داخل .. چقدرم شلوغ بود.. نشستیم.. عروس داشت رقص چاقو میکرد.. من که طراوت و یه 10 سالی میشد ندیده بودم به نظرم قیافش خیلی عوض شده بود.. یعنی تقریبا یه شکل دیگه بود اصلا..

همین جوری که نگاش میکردم با خودم گفتم.. اخی... طراوتم عروس شد

دومادم خیلی کم سن و سال و مامانی بود.. هم دانشگاهی بودن

ما اون چند دقیقه ای که اون جا نشستیم نه خبری از پدر مادر عروس شد و نه خبری از پدر مادر داماد..

من یکی که عین خیالم نبود.. یعنی حتی در ذهنم نمیگنجید که..

خلاصه بعد یه 20 دقیقه رقص چاقو تموم شد و از مهمونا دعوت شد برای رقص..

از اون جایی که ماهایا خانوم عمرا بتونه خودشو نگه داره یه 6-7 دقیقه ای که موزیک زد گفت پاشو بریم برقصیم.. من بدبختم از همه جا بی خبر پاشدم..

خلاصه رفتیم وسط و جاتون خالی شروع کردیم قر دادن.. موزیکشم دو زار..

به درد نمیخورد اصلا..

خلاصه یه ده دقیقه ای رقصیدیم و تازه گرم شده بودیم و اهنگام هی داشت باحال تر و باحال تر میشد که یهو چشمم افتاد به بهزاد که ته سالن ایستاده بود.. یه اشاره زد به من که بیاین کارتون دارم.. منو ماهایا رفتیم سمتش به میزمون که رسیدیم دیدم مامان بابام نیستن . به بهزاد نگاه کردم دیدم یه لبخند موزیانه گوشه لبشه..

گفتم چی شده.. آروم صورتشو اورد جلومونو گفت: بچه ها اصلا صداشو در نیارین اروم لباس بپوشین بریم پایین.. عروسی رو اشتباه اومدیم..

من هنگ گردم!مثل خل و چلا فقط زل زده بودم بهش..دهنم وا نمیشد که چیزی بگم اصلا..!از یه طرف دلم میخواست بزنم زیر خندهاز یه طرف دهنم قفل شده بود..

تازه یه خورده امیدوار بودم تالارو اشتباه اومدیمو اون زحمتی که واسه حاضر شدن کشیدم به هدر نمیره که بهزاد دوباره گفت: عروسی هفته دیگست.. تاریخو نگاه نکرده بودین؟!

فقط پالتومو ورداشتم و مثل جن زده ها از سالن اومدم بیرون.. اون چند ثانیه ای رو که از پله ها میومدم پایین فقط به اون 3 ساعتی فکر میکردم که موهامو دونه دونه پلیسه کرده بودم.. هم عصبانی بودم هم از خنده داشتم منفجر میشدم.. چشمم که به مامانم افتاد دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم ولی این قدر کپ کرده بودم که دهنم وا نمیشد بخندم.. تا برسیم به ماشین فقط پشت سر هم مثل دیوونه ها میگفتم..

-          چطور ممکنه؟؟ ماهایا تو باورت میشه؟؟؟

ماهایا که با دوس پسرش قرارگذاشته بود بعد عروسی بیاد دنبالش و یه خورده زود تر بیاد تا با هم باشیم گفت: ول کن این حرفارو.. ماهان میگه من پول ارایشگاهمو از حلقومه شما دو تا میکشم بیرون!!!

در ماشینو که وا کردیم دیدم بابامم دارم هر هر میخنده و میگه.. بیاین سوار شین تا ضایع نشده..

یعنی تا خونه دیگه مرده بودیم از خنده... من یکی که واقعا دل درد گرفته بودم..

بهزاد- به این یارو خدمه ی تالار گفتم میشه پدر عروسو واسه ما پیدا کنی..؟ گفت چشم یه دو دقیقه واستا الان پیداش میکنم برات..

بابا- حالا اینو بگو که من داشتم زنگ میزدم بهش..

بهزاد- اره راست میگه بابات داشت زنگ میزد به همکارش یه بوق که خورد من یه نگاه به کارت انداختم دیدم نوشته3/9... گفتم اقا قطع کن عروسی  هفته دیگست.. 

 بابا- تا ورداشت من قطع کردم.. از خونشون صدای کاسه بشقاب میومد فکر کنم داشتن شام میخوردن..

بهزاد- میخواستی بگی اقا ما عروسی دخترت هستیم تو کجایی؟؟؟

مامان- وای خدا رحم کرد زود دیدیم کارتو..

من- به نظرت زود دیدم الان؟؟؟؟؟؟؟؟

بهزاد- حالا اون یارو خدمه تالار بعد 5 دقیقه اومده میگه پدر عروسو پیدا نکردم واستا الان میارمش برات گفتم نه زحمت نکش.. خودم پیداش کردم!!!

بابا- حالا خوب شد فهمیدیم سریع.. اخه این دوتام اول بسم الله پاشدن رفتن وسط.. وایسین ما یه اشنا پیدا کنیم بعد برین برقصین..

من- بابا من فکرشم نمیکردم اخه.. همین الانشم باورم نشده هنوز..

بهزاد- اشتباه کردیم ولی .. باید شامم میخوردیم بعد میومدیم کی به کی بود؟

من- حالا جالب اینه فیلم برداره هم هی سمت ما بود!!

بهزاد- حالا فیلمشونو میبینن داماده به عروسه میگه فامیلای توان عروسه میگه نه فامیلای توان..

دل و رودم تو دهنم بود از بس خندیده بودم

بهزاد- من که عمرا تا 12 خونه نمیرم.. میام خونه شما.. ضایست الان برم خونه.. همه اون جان الان..

خلاصه رفتیم از بیرون غذا گرفتیم و شام رفتیم خونه ی ما..

حالا تا رسیدیم بهزاد ماهواررو روشن کرده صداشو بلند کرده میگه..

-          همهونای عزیز اونایی که میخوان هنر نمایی کنن بیان وسط

من- داغ دل منو تازه نکن.. تازه داشتیم حال میکردیم صدامون کردی

-          پ ن پ میخواستی بزارم یه لزگیم بری بعد صدات کنم..؟؟ حالا رفته واسه من اون وسط هی قر قر.. انگار عروسی عموشه!!!

-          برو بابا.. تو یکی که چشم مار و سفید کردی .. با اون دوس دخترای چاقالوت..

-          دختر باید تپل باشه دیگه..

-          زهر مار

ماهایا- موزیکش خوب نبود اصلا

بهزاد- اره بابا.. هر کی واسه خودش میرفت..

مامان- سن عروس دومادشم قشنگ نبود..

من- اره ساده بود..

مامان- لباس عروسشم ساده بود..

بهزاد- حالا شامشون چی بود.. میموندیم  خوب بودا..

من- کارد بخوره به اون شکمت..

بهزاد- بابا عروسی طرف رفتین .. میوه شیرینیم خوردین.. قرتونم دادین حالا از تالار و لباس عروسو کوفتو زهره مارش انتقادم میکنین؟؟

یکی از دوستاش اس ام اس داد بهش که امشب قرار بود برین عروسی یا فردا شب..

جواب داده ما الان عروسی هستیم جاتون خالی!!

خلاصه شام خوردیم و باز اومده صدای موزیک و بلند کرده میگه مهمونای عزیز پارت اخره هر کی میخواد هنر نمایی کنه بیاد وسط..!

من- حالا فکر کن یارو پدر عروسو میاورد!! چی میشد..

بهزاد- هیچی.. میگرفتیم طرفو ماچ .. ماچ!! آقا منو یادت نمیاد .. دوران خدمت.. پادگان فلان..

-          بمیری با این چرت و پرتات!!!

خلاصه ساعت نزدیک 1 بود که دوس پسر ماهایا اومد دنبالش و رفتن.. بهزاد یه ربع بعدش پاشد و گفت: خب دیگه منم برم.. دستتون درد نکنه.. عروسیه خوبی بود.. فقط حیف که یه نوع غذا داشت همش..

-          بله.. هفته ی بعد 5 شنبه میبینمیت..

بهزاد- حتما حتما..

مامان- عیب نداره در عوض هفته دیگه تالارو راحت پیدا میکنیم.. زود ترم میریم جلو میشینیم جامون بد بود امشب من هیچی نمیدیدم..

باز زدیم زیر خنده..

 

وای .. خسته شدم.. دستم درد گرفت.. دم اون کسی که تا اخرش خوند گرمممممممممم... ببخشید خستتون کردم امیدوارم یه خورده خندیده باشین حداقل..

 


نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 02:20 ق.ظ توسط sogand shafei نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت