تبلیغات
Dokhtare BaroOni - ...
Dokhtare BaroOni

خیال...واقعا که چه دنیای عجیبی داره این خیال..

از بیرون صدای ترقه میاد.. چه خبره! همه میگن و میخندن و خیابون رو گذاشتن رو

سرشون... منم نشستم تو اتاقم و به این فکر میکنم که چرا؟    واقعا چرا وقتی فکر میکنم

همه چیز سر جاشه اتفاقایی می افته که دنیا هوار میشه رو سرم..؟

یه دو سالی میشه از ته دل نخندیدم.. یعنی دقیقا از همون روزی که...

این دو سال آخر مثل برق و باد گذشته برام.. این قدر ذهنم درگیر بوده که نرسیدم به هیچ

چیزی فکر کنم.. به خودم.. به زندگیم..

چه خبره بیرون! صدای موزیک و ترقه با هم قاطی شده . قبلنا شادی دیگران روم اثر

میزاشت پس چرا حالا این جوری شدم؟

نمیتونم زاویه دیدمو نسبت به زندگی عوض کنم..

هر کاری کردم که بیخیالش شم.. واسه 24 ساعت فقط خودم باشم و غیر خودم به چیزی

فکر نکنم نشد.. وقتی نیست انگار یه چیزی کمه.. واقعا کمه..

یه قسمتی از وجودم و گم میکنم و هر چی دنبالش میگردم نیست..

شاید اگه گوشیشو جواب میداد یه خورده حالم بهتر میشد..

من عین یه عروسک خیمه شب بازی آلت دستشم.. یه عروسک که فقط وقتی بیکاره باهام

بازی میکنه..


روزو شب با خودم کلنجار میرم.. به خودم میگم آخه لامصب بکن این ریشه رو خودتو

خلاص کن.. زندگی کن.. بخند.. چرا؟ مگه چقدر زنده ای؟ اوج شرو شور نوجوونیتو

داری حروم میکنی.. این لحظه هایی که با گریه میگذرونی دیگه برنمیگرده.. به اسم پاک

خودش قسم که دیگه برنمیگرده..

آخ که چقدر این ریشه محکم شده.. از یه گل سرخ همچین ریشه ای بعیده..!

خدایا... خودت داری میبینی پاش واستادم..  با این که کارایی باهام میکنه که حقم نیست..

لعنت...  لعنت به این احساس.. لعنت...

یه جایی خوندم .. صبرت که تموم شد نرو... معرفت تازه از همون لحظه شروع میشه..

من که جا نمیزنم.. من که به این راحتی بیخیال نمیشم..  بیخیال همه ی خنده ها..

همه اشکامو میدم تا فقط یه بار از ته دلش بهم بگه دوستت دارم..

کاش میفهمید... هر چه را که اهلی کند.. همیشه مسوول آن خواهد بود..









نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1390 ساعت 09:33 ب.ظ توسط sogand shafei نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت